سفارش تبلیغ
صبا ویژن

رنگین کمان

   
     
     
     
   


 

 
 

 

 

رازهایی درباره ی خانمها که آقایون از آنها بی خبرند


 

 

1-یک زن هرگز از ابراز عشقهای مرد زندگیش خسته نخواهد شد.به زبان آوردن دوستت دارم موجب می‌شود که زن به عشق واقعی مرد زندگیش پی ببرد و آن را احساس کند.

2-یک زن به دریافت عاشقانه چند شاخه گل ، هدایای کوچک و ابراز عشقهای بی اختیار ، عشق می‌ورزد.

3-وقتی زنی عاشق می‌شود ، احساس زیبایی و زنانگی در او به چندین برابر می‌رسد.

5-نوازش یک زن به او قدرت و انگیزه برای زندگی کردن می‌بخشاید.

6-یک زن همیشه دوست دارد از عشق همسرش نسبت به خودش مطمئن شود.

7-پیش از اینکه زنی قادر به احساس عمیق برقراری رابطه جسمانی باشد ، به احساس عشق ، نوازش و ملاطفت نیاز دارد.

8-زنان ابتدا کیمیای روح و عاطفه را احساس می‌کنند و بعد به کیمیای جسم پی می‌برند.

9-یک زن هرگز مشکلاتش را دسته بندی نمی‌کند ، در صورتی که زمانی که غمگین و ناراحت باشد ، تمامی‌مشکلاتش از کوچک و بزرگ به دلش هجوم می‌آورند.

10-یک زن هنگامی‌سکوت می‌کند که دردهای نهفته در دلش بسیار عمیق است و یا اینکه به مرد مقابلش آنقدر اعتماد ندارد که سخن دل با او بگوید.

11-مردان و زنان در برابر فشارهای عصبی واکنش های متفاوتی از خود نشان می‌دهند.دراینگونه مواقع زن نیازمند نزدیکی و درک طرف مقابلش می‌باشد ، در صورتی که مرد به تنهایی احتیاج دارد.

12-هنگامی‌که اظهارات و اعمال زنی بیهوده تلقی می‌گردد ، او برای مطرح شدن شروع به ابراز نظریات مخالف و عدم توافق می‌کند.

13-زن درست مثل یک موج است ، به هنگامی‌که عشق در قلبش به ظهور می‌نشیند ، اعتماد به نفسش در حرکتی مواج به اوج می‌رسد.

14-این نکته را به خاطر بسپارید که هر گاه زنی در اوج فوران خشم و غم قرار گرفته باشد ، به هیچ عنوان تقصیری را به گردن نمی‌گیرد.


15-بسیاری از زنان به این علت که نمی‌خواهند کسی ایشان را نیازمند بداند ، نیازهایشان را انکار می‌کنند.

16-یک زن بطور ذاتی از توانایی نامحدودی در شاداب ساختن دیگران برخوردار است .اما وقتی آن زن لبخند می‌زند ، لبخندش به این معنا نیست که در اوج شادابی و خوشحالی قرار دارد.

17-اغلب زنان با آنچه همسرشان می‌خواهد به راحتی موافقت می‌کنند ، اما این کار به این معنا نیست که خواسته همسرشان دقیقا همان باشد که آنان می‌خواهند.

18-یک زن ، هرگز به کارهای خودش و همسرش امتیاز نمی‌دهد ، بلکه شوهرش را آزاد می‌گذارد و تصور می‌کند او نیز به همین ترتبیب آزادش گذاشته است.

19-وقتی زنی به ثبت امتیازات می‌پردازد ، ممکن است موضوع بسیار کوچکی در نظرش به اندازه امری بسیار بزرگ به شمار آید.پس امکان دارد یک شاخه گل سرخ بتواند برای شما امتیازات فراوانی به همراه داشته باشد.

20-لحظاتی که مرد ، دستهای زنی را در دست می‌گیرد و او را لمس می‌کند ، لحظاتی هستند که زن به آنها عشق می‌ورزد.


پ ن 1: به آینه گفتم بشکن


آینه تر از چشمهای تو

هیچ جا ندیده ام !

 

پ ن 2 : یادم دادند برای به دست آوردن هرچه میخواهم جستجو کنم

لعنت به تو آرامش که بدنامم کردی

و لعنت به من فراموشکار ! 

لعنت به من که فراموش کردم که فقط در آغوش خدا آرامش وجود دارد

نه بنده هایش!!!!!!!





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 90/1/24 توسط سارا

 

صبح با اس ام اس دوستم بیدار شدم

اعتراض کرد که این حرفها چیه تو وبلاگت زدی ؟

راست میگه ! از اینکه خاطر عزیزتونو مکدر کردم عذر میخوام

 

دنیا

دنـیـا کـوچکـتر از آن است کـه گـمشـده‌ای را در آن یـافتـه بـاشی


هیـچ ‌کـس ایـنجا گـُم نـمـی‌شود ... 

آدم‌هـا بـه همـان خونـسردی کـه آمـده‌انـد

چـمدانـشان را می‌بـندنـد و نـاپـدید می‌شونـد

/یـکی در مـه /

/یـکی در غبـار /

/یـکی در بـاران /

/یـکی در بـاد/

/و بـی‌رحـم ‌تـرینشـان‌ در بـرف/

آنـچه بـر جا می‌مـاند

رد پـایـی‌ست و خـاطـره‌ای کـه هر از گــاه

پـس میـزنـد مـثل ِ نـسیـم  ...


پـرده‌هـای ِ اتــاقـت را!

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

متنی فوق العاده از منوچهر احترامی 
منوچهر احترامی داستان نویس کودکان و نوجوانان بود   که در   اسفند 87 دیده از جهان فروبست  
متن زیر داستان کوتاهی از اوست
 
cid:image001.gif@01CAE6F2.7A7E6BA0
 
مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند
قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند
لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند
عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند
حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن  به دنیا می آیند
تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است
ااینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان

 

 




نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 90/1/11 توسط سارا

 

در نهان به آنانی که دوستمان دارند.........

حتی دقیقا جملش یادم نمیاد

میدونین که میخوام چی بگم ؟ جمله ی دکتر شریعتی

میترسم حرف بزنم و باز یکی ناراحت شه

امروز بابا میگفت

منو تو پیر کردی !

دردناکترین جمله ایه که آدم میتونه از پدرش بشنوه !

 

از لحظه ی تولد فکر کنم به جز زحمت برا بقیه چیزی نداشتم !‌

حالام که فکرم ،‌ایده هام ؛‌ کمال گراییم و انگار حتی سنگینی وزنم رو گلوی بقیه است و داره خفشون میکنه که همه و همه دست در دست هم ...!

تمام اونهایی که خیلی دوستم دارن رو آزار میدم !‌ با این دیوونگی هام !‌

نمیدونم !‌ چمه ؟  خدا خسته نشد از دست من ؟ از اینهمه خرابکاری من ؟ خودم خسته شدم !

نمیدونم باید چیکار کنم ؟                عجب صبری خدا دارد!!!

برام دعا کنین

اصلا دوست نداشتم شروع سال اینطوری بنویشم !‌

اما حتی باورم نمیشه فقط 10 روز از 90 گذشته !!! به اندازه ی 20 اسفند خسته ام !

 




نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 90/1/11 توسط سارا

یکی از بچه ها نوشته بود هر وقت یه وبلاگ نویس دائم  مینویسه یعنی حالش خوب نیست درست مثل من ،‌ مثل الان من !!!!!!!!!

 

                                          خدا ببخش

                                          خدا ببخش

                                           خدا ببخش

                                           خدا ببخش

 

 

فقط اینکه من هیچ حرفی برای زدن ندارم !

 




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 90/1/10 توسط سارا

نیمه شب بود و غمی تازه نفس

ره خوابم زد و ماندم بیدار

ریخت از پرتو لرزنده ی او

سایه ی دسته گلی بر دیوار

همه گل بود ولی روح نداشت

سایه ای مضطرب و لرزان بود

چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه

گوئیا مرده ی سرگردان بود

 

این شعر فروغ وصف الحال الان منه

ساعت نزدیک 1! نیم ساعتی هی توی رختخواب چرخیدم اما انگار نه انگار !

هرچقدر هم دست و پا بزنی شبی که نخواهد سحر نمیشود

 

نمیدونم چی شد اومدم اینجا ! چرا نرفتم کلوب یا هر سایت دیگه ؟

اومدم و چیزی رو دیدم که داغونم کرد! اما ...

دلم از این خرابی ها بود خوش زانکه میدانم

خرابی چون که از حد بگذرد آباد میگردد!

بارها و بارها !‌ درست هربار که بهش گفتم نمیتونم دیگه ببخشمت ! هربار که بهش گفتم مگه چندبار میشه بخشید ؟ مگه چندبار میشه فرصت داد و اون نگام کرد یا گاهی اعتراض کرد !

ته دلم چیزی لرزید !

خدا منو چندبار بخشید ؟ چندبار بهم فرصت داد؟

نکنه نبخشمش اونم منو نبخشه ؟!!!!!!!!!!

و امشب بعد کلی تصادف که اومدم اینجا و درست قبلش که باز داشتم تو خلوت خودم میگفتم خدا کمکم کن و راهو بهم نشون بده !!!

بهم جرئت بده بهش دوباره اعتماد کنم . دیدم که یه دوست برام نوشته بی اجازت امشب برات قرآن باز  کردم و این اومده

همه رو ببخش تا خدا ببخشت !!!

و این شد که سیل اشکهای من جاری شد !

دعا میخوام !!!

دعا کنین خدا بهم جرئت بده دوباره اعتماد کنم !!! دعا کنین خدا به همه ی آدمهایی که سرنوشتشون به تصمیم من ربط داره لطف کنه !‌و بیشتر از همه به خودم !




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 90/1/10 توسط سارا
<   <<   6   7   8   9   10   >>   >
درباره وبلاگ

سارا
به دنبال خودم که میگشتم او را یافتم ! چند وقتی است عجیب عاشقم
sj.mashadi@yahoo.com
bahar 20